مورد عجیب هانس شنیر

مورد عجیب هانس شنیر

هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت، باید آنها را همانگونه که یک بار اتفاق افتاده اند فقط تنها به خاطر آورد .

طبقه بندی موضوعی

۱ مطلب با موضوع «داستان کوتاه» ثبت شده است

سارا چنگال را درون تکه گوشتی که در ظرف شامش بود فرو کرد آن را به دهان خود نزدیک کرد و با خونسردی در دهانش گذاشت و شروع به جویدن آن نمود. سعی کرد با دقت بیشتری به حرف های یوسف گوش بدهد. جسمش آنجا بود ولی روحش در لذت عرفانی تاریخی چشیدن آن تکه گوشت غرق شده بود. نیم نگاهی به لبهای یوسف که هنوز تکان می خوردند انداخت. حرکاتی لبها کم کم به صداهای مفهومی تبدیل شدند که مغز نئشه از خوردن گوشت سارا می توانست آنها را بفهمد. "... اینطوری بوده که مادره نجات پیدا کرده و فقط دخترشو رو برده. جان رو که می شناسی همیشه لاف می زنه ولی فکر کنم این یکی رو راست می گفت. می گفت دوستش وقتی ماجرا رو براش تعریف می کرده خیلی آب و تاب داده بهش ولی من فقط چیزایی که حقیقت داره رو براتون می گم ولی من می دونم خیلی از جزییات رو هم خودش اضافه کرده. یعنی تو باورت میشه مادر خودش دست بچش رو ول کنه و یه دختر 9 ساله خودش بره سمت همچین موجود عظیم الجثه ای و اونم بچه ی طفلکی رو یه لقمه چپش کنه؟ من که فک نمی کنم حقیقت داشته باشه. احتمالا مار یهو از پشت سرشون اومده دختر رو گرفته و برده. اون خیلی سرعت بالایی داره طبیعیه که مادره خشکش بزنه و نتونه هیچ کاری کنه. می گن که هنوز هم هیچ حرفی نزده. یه مادر تنها بوده واقعا غم انگیزه." سارا لیوان نوشیدنی اش را برداشت. جرعه ای از آن را نوشید و بدون آن که آن را کاملا روی میز بگذارد دستانش را به صورت ضربدری روی میز گذاشت. گفت: " دخترک بیچاره" تمام تلاشش را کرد که صورتش غمگین به نظر برسد و در واقع هم غمگین بود اما نمی دانست حالا چرا سعی می کند تا کمی بیشتر از آنچه که واقعا هست غمگین به نظر بیاید.

-         داستان غم انگیزیه

-         آره ولی خوب همه دیگه به این جور ماجراها عادت کردن

-         آره واقعا. یه روز این دخترک بیچاره، اون دفعه اون رفتگر پیر، یا اون پسری دبیرستانیه. هر روز یکی رو می خوره

-         کسی نمی دونه باید باهاش چیکار کرد

-         به نظرت کاری هم میشه کرد؟

-         شاید بشه به هر حال اونم یه حیوونه یعنی نمی تونن بگیرنش؟

-         میگن خیلی بزرگه

-         آره خیلی

هر دو سکوت کردند. یوسف بلند شد و ظرف های روی میز را برداشت تا به آشپزخانه برود

  • هانس شنیر