مورد عجیب هانس شنیر

مورد عجیب هانس شنیر
هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت، باید آنها را همانگونه که یک بار اتفاق افتاده اند فقط تنها به خاطر آورد .

روز بعد اینوک از دروازه شهر خارج شد. کنار دروازه شهر پنج نفر از برادرانش منتظر او بودند. دوتایشان روی صورتشان جای مشتهای فرزند درخت به وضوح دیده می شد. به آنها لبخند زد، یکدیگر را در آغوش گرفتند و سفرشان آغاز شد. روزهای اول به خوبی می گذشت. وقتی هوا خوب بود بیشتر راه می رفتند و در زمانهای طوفان یا گرمای غیر قابل تحمل در جایی پناه می گرفتند. تا می توانستند از حیوانات و درختان سر راه تغذیه می کردند تا آذوقه هایشان برای روز مبادا حفظ شود. حرفهایشان در مورد این بود که وقتی به سرزمین هیولا برسند باید چکار کنند؟ آیا باید به برادران دلاورشان بپیوندند یا مخفیانه و دور از چشم آنها به جنگ هیولا بروند و این قائله را یک بار برای همیشه ختم به خیر کنند. اینوک مثل همیشه عمرش بی پروا بود و این گاهی گروه را به خطر می انداخت. وقتی به جای طی کردن مسیری طولانی و دور زدن رودخانه به آب می زد و از میان خروشان ترین رودخانه ها عبور می کرد. وقتی با خرسها گلاویز می شد و گاهی هم شکار را از گله گرگهای وحشی می دزدید. همراهانش همواره در ابتدا هر خیره سری او را سرزنش می کردند اما زمانی که با موفقیت از هر کدام شان خارج می شد نفسی به راحتی می کشیدند و شروع به تعریف و تمجید از او می کردند. تنها یک بار در طول سفر اینوک خیره سری را کنار گذاشت. شاید هم آن کار به نوعی خود خیره سری دیگری بود. وقتی که در مسیر راه به سربازان هیولا برخوردند. اینوک بلافاصله دستور داد تا همه پنهان شوند. دلاوران از کار اون تعجب کردند ایکین که از همه به او نزدیکتر بود به او گوشزد کرد که اگر سربازان را رها کنند آنها در نهایت به مردم حمله می کنند. اینوک با بی تفاوتی او را کنار زد و گفت: "مردم همیشه شکستشون میدن ما کار مهمتری داریم". در پشت تپه ای پناه گرفتن و عبور سربازان زخمی را تماشا کردند. آن موجودات بیچاره، همه سری با تاسف تکان دادند و ایکین برای برادرش که او را در میان سربازان شناخته بود اشک می ریخت. اینوک گفت: " گریه کن برادر، وقتی درد داری باید گریه کنی. به هر حال این اتفاق می افتاد. اون یه روز رهات می کرد. همه این کار رو می کنن. هممون. همه ی ما گناهکاریم. اما  میدونی بهتره ساکت باشیم. چون یه روزم نوبت ما می رسه."

 

 

 

 

 

هیولا یه داستان دنباله داره که قرار بود خیلی وقت پیش نوشته بشه. حالا دوباره وقت دارم تا بهش فکر کنم.



 

 

 

هانس شنیر

در کلمات

جاهای مخفی بسیاری وجود دارند

در کلمه "سلام"

که احتمالا خودتان می دانید

در کلمات " چه روز خوبی"

که گاهی ربطی به روز و خوب بودن ندارد

در کلمه " دوستت دارم"

وقتی به ندرت بیان شود

 

دروغ گفتی بودی

ساده بود

من کلمه به کلمه تو را نوشیده بودم

و حالا

حالا که کتاب کتاب در من روییده بودی

باید دست به ریشه هایت می بردم

باید از تو پاک می شدم

باید حفره ها را

یکی یکی پر می کردم

جای خالی کلماتت را

جای دوست داشتنت را

که دروغ بود البته

 

حالا من

تبدیل به چیزی شبیه به تو شده ام

ماشین کلمه ساز

سکه ای در من بیانداز

و کلمه های دوست داشتنی ات را تحویل بگیر

یک سکه دیگر

و باز هم همینطور

 

تو

که بر روی زمین

شبیه ترین چیز به گلها بودی

در من تنها

تعفن را باقی گذاشتی

گلدان خالی

و کرم ها

 

 

هانس شنیر

بر پوست من

بر پوست ساده مرد بی دفاع

تنها خاطره ی ساده ای نقش بسته

طلوع می کردی

و اشعه به اشعه

حقیقت تو را می بلعیدم

طلوع می کردی

و ثانیه به ثانیه

قلب مرد یخی

می تپید

طلوع می کردی

و انسان بیچاره

بی خبر از غروب لاجرم ات

 

سلسله جبال بسیاری را

برای رسیدن به تو پیمودم

سلسله جبال نخواستنت

سلسله جبال نماندنت

سلسله جبال موهای نبسته ات

نمی خواستی ام

ساده بود

درد باید

از درون به بیرون منتقل میشد

انگار که گلوله

در قلب آدمی آرام بگیرد

اصابت کند

دهلیز و بطن را بدرد

از قفسه سینه مرد دلشکسته بیرون بیاید

و در اسلحه دوست نداشتنت

همچون روزگارانی که دوستم می داشتی

قرار بگیرد

و تو لبخند بزنی

پیش از اینکه ماشه را چکانده باشی

ساده بود

نمی خواستی ام

و زمان به عقب باز نمی گشت

 

 

حالا این دستهای من

بیا

آنها را ببر

آتششان بزن

در فلز مذاب فرو ببر

نمی خواهمشان

خاطرات لمس تو را

نمی خواهم

نمی خواهم

 

1399/9/29

 

هانس شنیر

"دست کشیدن از تو"

چه ترکیب عجیبی

مگر می شود از تو دست کشید

اصلا مگر می شود

از نفس کشیدن

دست کشید

مگر می شود از این جهان

جز آغوش تو را خواست؟

 

تو اینطور خواسته بودی

که از من فرار کنی

من دوزخی کهنه بودم

و تو ایمانی تازه را می خواستی

سوزنده تر از امیدهای پوچ با من بودن

تو،

اینطور خواسته بودی

که من

از نوک انگشتان پاهایم

تا فرق سرم

از دنیای تو بیرون بمانم.

 

"تو اینطور خواسته بودی"

چه ترکیب عجیبی

 

 

هانس شنیر

فکر می کنم که نیاز داریم تا در مورد پایان بیشتر حرف بزنیم. پایان وجود دارد. در واقع بیشتر چیزهایی که می شناسیم، شاید هم تمام چیزها روزی به پایان خواهند رسید. مهمترین شان هم خودمان هستیم. ما یک روز تمام می شویم. هر چیزی که مربوط  به انسان است روزی به پایان خواهد رسید. رابطه ها به پایان خواهند رسید. اما چه چیزی پایان را چنین دردناک می کند. در پایان همه می دانیم که مرگ ما را خواهد بلعید. پس چرا برای هر پایان جزئی زانوی غم بغل می گیریم. مخصوصا در مورد رابطه ها صحبت می کنم.

داشتم فکر می کردم که همه چیز در مورد شناخت ما از خودمان است. نزدیک می شویم،  می شناسیم، دوست می داریم، مشمئز می شویم، دور می شویم  و پایان. اما سوال من این است. ما تغییر می کنیم یا فقط بیشتر می دانیم؟ احتملا هر دوی اینها یک چیز است. تغییر کردن در واقع همان بیشتر دانستن است. و این مرا می ترساند. هر بار فکر می کنم که یعنی تمام آن دوست داشتنهایی که دریافت کرده ام فقط مخلوطی از نادانی ها یک انسان بوده. من جاهلانه دوست داشته شده ام. تمام آن ارزش و غرور و خس شکوه ناشی از دوست داشته شدن ریشه در جهل آدمیزاده ای داشته. ترسناک و غمگین است. از این جهت است که فکر می کنم که باید همواره بدانیم که همچون زندگی که روزی به پایان خواهد رسید، انسان ها نیز یک روز از  دوست داشتنمان دست خواهند کشید. همه چیز به پایان خواهد رسید. و فکر می کنم دانستن این همچون دانستن این حقیقت که یخ بر روی آی شناور می ماند، لازم و دقیق است.

هانس شنیر

می شد میان ما گلهای سرخ روییده باشد

می شد میان ما جریان های هوای دوست داشتن در جریان باشند

می شد میان ما پرنده های امیدواری و شوق پرواز کنند

می شد...

می شد...

اما تو نخواستی

تو سرشار از خودت شدی

ناگهان و بی آنکه سکون خودت را ترک کرده باشی

روی مبل نشسته بودی

به من نگاه کردی

نه مثل قبل

همین بود

فهمیدم

که تو

رفته ای

 

در چشمهایت هیچ سرزمینی

که از آن هر دوی ما باشد

وجود نداشت

در چشمهایت غروب خورشید را دیدم

در چشمهایت خودم را دیدم

که شکل خودم نبودم

ترسیده و گمگشته

همچون پرنده ای بی بال

همچون چراغی بی روشنایی

همچون فردا

بی آنکه زمان بگذرد

 

می شود کوه ها را کند

آری می شود

اما دستهای زمخت مرد کوه کن

از نوازش

خالی است.

 

 

 

1399/9/25

هانس شنیر

معبد به معبد

در جستجوی تو بوده ام

و قربانگاه به قربانگاه

خواستم

که تیع بر گلویم بگذاری

می خواستم درخت برای تو بسوزد

و اقیانوس با دیدن تو بخشکد

و حتی از کوهستان

چز سنگریزه های بی مقدار

چیزی باقی نماند.

 

مگر جهنم جز نبودن توست

جز لحظه ای که نمی خندی؟

بگو

از یلدای آن چند لحظه اخم تو

چطور می توان نجات یافت؟

حتی اگر ستاره  مرا بخواهد

و حتی اگر ماه فقط بر من بتابد

نه

نجات نخواهم یافت

 

نگار من

تو

خود خود تو

همچو شعر می مانی

با دستهایی روان تر از آب

و حرکات نازک تنی که

از خشونت دوست داشتن

در امان مانده اند.

 

 

1399/9/25

 

هانس شنیر

پشت تپه ها چیست؟

هیچ

رنگین کمانی را تصور کن

که تمام رنگهایش قرمز باشند

جاده را می گویم

پس از رفتنت

 

آیا در افق های دور

امید تازه ای را

می توان یافت؟

هیچ مسافری را نمی شناسم

که ردی از تو را

دیده باشد

نکند پرواز کرده ای

نکند

آب شده ای تا در زمین فرو بروی

که خوش به حال زمین

از این جرعه ی گوارا

 

پشت تپه ها چیست؟

شاید نشانه ای از تو

شاید هم رنگین کمانی

که تمام رنگهایش

قرمز اند

 

1399/09/25

هانس شنیر

به مناسبت شب یلدا دوباره پروژه شعر داریم. یک کلمه بگید تا با اون کلمه یه شعر بنویسم براتون.

هانس شنیر

پس چیزی بگید...

هانس شنیر