مورد عجیب هانس شنیر

مورد عجیب هانس شنیر
هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت، باید آنها را همانگونه که یک بار اتفاق افتاده اند فقط تنها به خاطر آورد .

از ظهر تا همین حالا چیزی مثل خوره درون سر من رژه می رود. کمی صبر کردم تا بفهمم که چیست. اما نمی فهمم. نمی دانم که چیست. گفتم شاید یک شعر است، اما نبود. بعد صبر می کردم که شاید یک داستان باشد، اما داستان هم نبود. آشوب درونم مرتب امواج بلند تری را به ساحل دلم گسیل می کرد. و دلم شور می زد. اری این دقیق ترین جمله ای است که می شود و می توانم برای حال امروزم به کار ببرم.

از ظهر تا همین  حالا چیزی مثل خوره درون سر من رژه می رود. گمان می کنم بخشی از مغزم را خورده است. آخر دیگر آن بخش از مغزم را حس نمی کنم. نه درد می کند، نه خیال می کند، نه می فهمد! مردن باید همین شکلی باشد. کم کم همه چیزت را بگیرند. نه با زور، با لبخند، با وعده ی جهانی زیباتر و سبزتر و نورانی تر. راستی ایده ی یک داستان به  سرم زد. نه به آن بخشی که خوره در حال خوردنش است. آن بخش دیگر کارش تمام است. اما من و خوره با یکدیگر یک قرار داد نامرئی داریم. او نباید از خط قرمزهای من عبور کند و من هم اجازه می دهم او هر از  گاهی بخشی از مغز من رو بجود و بفرستد به آنجا که عرب نی لبک می زد. خیلی هم بد نیست. یک همزیستی مسالمت آمیز. مثل خرچنگ ها و حلزونهای دریایی. داشتم از داستانم می گفتم. داستانم در مورد یک زوج موفق خرچنگ و حلزون دریایی است. یک روز، در واقع در اخرین روز تقویم انسان ها، زمانی که همه ی موجودات به جز پلانگتونها در اثر برخورد یک شهابسنگ وقت نشناس می میرند. این دو موجود سگ جان، به شکلی کاملا تصادفی که علتش برای هیچکس مشخص نیست، جان سالم به در می برند. اما از آن به بعد دنیایشان تغییر می کند. دیگر دشمن مشترکی ندارند و غذای فراوان در اختیار دارند. البته غذا فقط برای حلزون دریایی است آخر کدام خرچنگ احمقی پلانگتون می خورد؟ مگر کارتون باب اسفنجی است؟ البته خرچنگ ها آنجا همبرگر می خورند که این نشان می دهد اصلا مثال خوبی نزده ام. بگذریم حالا دیگر حلزون و خرچنگ با یکدیگر تفاهم ندارند و  کارشان به جدایی می کشد. به هر حال چون من از دوستداران اصغر فرهادی هستم احتمالا خرچنگ، حلزون مغرور و خودخواه را ترک می کند و در افق ته کف دریاها آنقدر پیش می رود تا تیتراژ بالا بیاید و تماشاگران از سینما بیرون بروند. اما از آنجا که من از دوستداران تارانتینو هم هستم ترجیح می دهم خرچنگ حلزون بی وفا را با چنگ هایش! تکه تکه کند و بعد او را بخورد و بعد هم با یک کلوز آپ از خنده های هیستریک خرچنگ همه چیز تمام شود.

از ظهر تا  همین حالا چیزی مثل خوره درون سر من است. او قرار داد نامرئی را زیر پا گذاشته است. دارد تمام من را می خورد. ناراحت نشوید. خیلی شیرین است. مرگ شیرینی است. همه ی خاطرات و آرزوهایت را برای اخرین بار می بینی و بعد هم تمام می شوند. دیگر اثری از آنها نیست. معنای واقعی تمام شدن را می دهد. می فهمید که چه می گویم؟ اوه خرچنگ آمده است که کارم را تمام کند. من به او گفتم که تقصیر من نیست که او نمی تواند پلانگتون بخورد اما او دیوانه شده است.آخ پاره پاره ام کرد. بدرود جهان بی معنا. بدرود اقیانوس های بی کران. بدرود زندگانی بی رویا. حلزون بودن اصلا چیز خوبی نبود. دفعه ی بعد گاو خواهم شد!

هانس شنیر

اعتراف می کنم که ترسیده ام. ترسیده ام که تا ابد تنها بمانم. احمقانه است من باهوش و زیبایم. خوب می فهمم و اگر لازم باشد خوب صحبت می کنم. خجالتی، درونگرا و کمی  هم غیر اجتماعی ام. کمی شکم دارم و زود جوش می آورم. عوضش خوب می نویسم و می توانم فرق فیلمهای خوب و بد را تشخیص دهم. موهایم دارد عقب می رود و شغلم ایده آل زندگی ام را ندارم. ولی امیدوارم و تلاش می کنم. البته امیدوار چیزی نیست که الان باشم. حالا بیشتر درک کرده ام که زندگی یعنی چه، که ربطی به دائم امیدوار بودن ندارد. مسئله کنترل داشتن است. من ترسیده ام و می دانم که ترسیده ام. تنهایی چیز بدی هم نیست. شاید من باید تنها بمانم. شاید  قرار است من از آن پیرمردهای تنهای کنجکاو بشوم که هر روز می بینیم. آنها که در مورد همه چیز نظر می دهند و سوال می پرسند و سرزنده ولی عمیقا غمگین اند. غمگین برای چه؟ نمی دانم. زندگی دیگر به آن فکر کنید. به اول و آخرش. به هر حال غمگین است، حتی اگر یک مسافر پولدار باشی که بتوانی بلیط کشتی تایتانیک را بخری.

هانس شنیر

رفتنت شبیه چیزی نبود،

پرنده، که بسیار پرواز می دانست

سقوط کرد

جنگل، که تمام راز ها را در سینه داشت

سوخت و نساخت

دریا

که قرنها گناهان زمینیان را شسته بود

آرزوهای زلال را فراموش کرد،

در خود آلایید،

و خون سفید بالا آورد

 

از کدام راه رفته بودی؟

 

در من دیوارهای ایمان فروریخت

یقین نوجوانم،

در قربانگاه یاس زانو زد

و امید که شمع روشنی در باد بود

به آهی از سینه ی سوخته

به تاریکی پیوست

 

با خود چه می بردی؟

 

در دشت،

جز لاله ها و پرنده های کنجکاو

چه کسی در شعر ها زندگی می کند؟

جای پاهایت

بر تپه های سبز آرام به کجا می رسد؟

 

شبیه چیزی نبود،

رفتنت

و کوه ها،

برای رفتن

به دنیا نمی آیند

حتی عاشق ترینشان.

 


1399/4/21

هانس شنیر

همه چیز تقصیر باد است

تو را برده

مرا جا گذاشته

که بر فراز بالاترین کوه های امیدواری

در ابرهای نبودنت

غرق شوم

 

همه چیز تقصیر پاهای توست

تو را برده و مرا کشته اند

یادت هست کفشهایم را پوشیدی؟

یادت هست شعر گفتم و خندیدی؟

یادت هست به دروغ مردم، و ترسیدی؟

یادت نیست

یادت نیست که پاهایت را برداشته ای و می روی

 

همه چیز تقصیر دستهای توست 

گفتم که موهایم را نوازش کن

چرا نوازش نکردی؟

گفتم سیلی ام بزن

چرا نزدی؟

گفتم لااقل ماشه را بچکان

چرا نچکاندی؟

حالا پاهایت را برداشته ای و می روی؟ 

مگر یادت می رود؟

 

همه چیز تقصیر خاطرات توست 

یادت رفت

یادت رفت که جنگ است

و بی سنگر خواهم ماند

یادت رفت که سوز است

و بی لباس خواهم ماند

یادت رفت که آینه وجود دارد

و مرا بی تو نمایان خواهد کرد

که چه خالی ام،

بی تو

 

 

شنیده ام که پرواز کرده ای

و باد تو را مجبور کرده

می دانستم عزیز بی منت

همه چیز تقصیر باد است.

 

 

1399/4/14

 

 

 

 

هانس شنیر

دوست داشتم بتونم یکی از اون متنای بی سر و ته ولی از دید خودم خوشمزه ی گذشتمو بنویسم ولی هر چی زور زدم نشد واسه همین یه دونه قدیمی شو پست می کنم. 

نوشتن از زیستن آغاز می شود. از تماشای جریان زندگی. از اینکه بنشینم و نگاه کنم که چگونه با دستهای ظریفت دانه های انار را در کاسه می ریزی. که چگونه خودکار را روی کاغذ می چرخانی یا اینکه وقتی لباس می پوشی زیر لب چه آوازی را زمزمه می کنی. بعد از آن می شود کلمه نوشت. می شود جورچین را تکمیل کرد. می شود احساس را در ظرف ریخت.

نوشتن از زیستن آغاز می شود. از غلبه بر ترس. وقتی که محدوده ها را پشت سر گذاشتی می توانی بنویسی. مرزها را برای ترسیدن ساخته اند. کوه هایی که نمی توانی از آن بالا بروی؟ دریاهایی که نباید در آنها شنا کنی؟ افکاری که نباید داشته باشی؟ انسانهایی که نباید دوست بداری؟ چه مزخرفاتی!

نوشتن از زیستن آغاز می شود. از چشیدن معنای درد. اولین باری که عبور میکنی. اولین باری که بخشیده می شوی یا می بخشی. اولین باری که بغضت را فرو می دهی. زخم ها یا می کشند و یا التیام می یابند. پس درد، خاطره ای بیش نیست که با کلمه جاودان می شود.

نوشتن از زیستن آغاز می شود...

هانس شنیر

به او گفته بود که دوستش ندارد. نه با کلمه ها، دیگر آغوشهایشان به گرمی گذشته نبودند. به جوک هایش آنطور که قبلا روده بر می شد، نمی خندید و وقتی شعری تازه ای را برایش خواند با ذوق نپرسید که: " مال منه؟" فقط بی تفاوت تر از معشوقه یک شاعر گفت: " اوم قشنگه". دیگر دوستش نداشت. احتمالا وقتی مرد حواسش نبود مثل وقتی که مسواک می زد او را نگاه می کرد و سعی می کرد به یاد بیاورد که دوست داشتن این موجود پشمالو با آن چربی های آویزان از پهلو و شکم و موهای عقب رفته سر چه شکلی بوده است. این که چطور شکستگی بینی این مرد برایش جذاب بوده و زخم بالای ابروش را می بوسیده. در دنیای تازه اش از همه چیز متنفر بود. البته نه از همه چیز ولی بیشتر چیزها می توانستند به او حس سوار شدن به یک ترن هوایی را بدهند، تهوع. فکر می کرد که آیا  ممکن است باز هم دیدن یک نفر، شنیدن صدای یک مرد و درخواستش برای آشنایی بیشتر او را سر شوق بیاورد؟ شنیدن این که آن مرد پشمالو هنوز دوستش دارد آزارش می داد. می خواست در دنیای خالی خودش دور از همه آدمها زندگی کند. در یک جزیره که حتی گربه ها هم راه آن را بلد نباشند. برای صبحانه شیر نارگیل بنوشد و برای ناهار ماهی کباب شده و شبها هم به ستاره ها خیره شود. ستاره هایی که خیلی بالاتر از او بودند. دستهایش را دراز کرد و سعی کرد تا یک شهابشنگ را بدزد. شهابسنگ رفته بود و وقتی مشتش را باز کرد امید واهی روی تمام صورتش جاری شد. پاهایش را روی شن ها دراز کرد و کش و قوسی به بدنش داد. غلتید و بر روی پهلو دراز کشید. دستش را زیر سرش گذاشت. بدن پشمالو و چربی های آویزان مرد رو به رویش بودند. خبری از جزیره نبود. خبری از دوست داشتن نبود. شهاب سنگها رفته بودند. عشق ناپدید شده بود. 

هانس شنیر

یه اصطلاحی دارم همیشه میگم " زندگی همینه". در حالی که نیست. در واقع این زندگی ایه که من واسه خودم ساختم. من خواسته ام اینجوری باشه. با همه محدودیتها و استعداد های شخصی و محیطی. ولی فکر می کنم خواسته ی من، روش من، هدف من در چیزی که دارم تجربه می کنم بزرگترین تاثیر رو داره. به اونایی که اول راهن حسودیم میشه  

هانس شنیر

فک کنم تنها انسان کره زمینم که از عصب کشی شدن دندونام لذت می برم. البته پولش کمرمو شکوند.

هانس شنیر

نمی خوام مبهم باشم. فهمیدم مبهم بودن دیوار بین من و حقیقته. فکر می کنم که آدم خوبی ام. می تونم گفتگو کنم و می تونم بگم که " نمی دونم". فعلا شغلی دارم که هیچ وقت تو زندگیم برای داشتنش برنامه ریزی نکرده بودم و با درآمد متوسطی که داره زندگیم رو می گذرونم ولی می دونم نمیشه با تکیه بهش برای آینده نقشه های دو نفره کشید. روزی که واردش شدم فکر می کردم موقته و هنوزم اینطوری فکر می کنم ولی می ترسم که بقیه اش هم مثل همین سه سال به یک چشم به هم زدن بگذره و من نفهمم با خودمم چند چندم. فوق لیسانسم خیلی طولانی شده و هنوز نتونستم راهی پیدا کنم تا بتونم از پایان نامم دفاع کنم. دلم بچه می خواد. به وضوح این رو می خوام. نمی دونم چرا تا همین چند وقت پیش از کم بودن تجربه هام که بخاطر محیط و امکانات و نوع تربیتی که داشتم و البته تصمیمات محتاطانه خودم شاکی بودم و دلم می خواست تا وقتی شرایط رویایی نداشتم به فکر بچه دار شدن نیفتم. فکر می کردم که این یه ظلمه در حقش. هنوزم کمی به این فکر می کنم ولی مگه خود من حقوقی ندارم؟ نباید به خواسته های خودم توجه کنم؟ در مورد بی مسئولیتی صحبت نمی کنم در مورد حق داشتن حرف می زنم. حالا به هر حال هنوز مادرشو پیدا نکردم که بخوام زیاد سرش با خودم جدل کنم. ولی دیگه از اون ایده ی قبلیم که من هیچوقت بچه دار نخواهم شد فاصله گرفتم. من بچه می خوام. مهاجرت برام خیلی دور از دسترش شده. نه شرایط آکادمیک رو دارم نه شرایط مالیش رو. به طرز عجیبی ناامید نیستم. افسردگی که تو سه سال گذشته دو بار زمین گیرم کرد بهم غالب نشده. البته واقعا نمی دونم اون چیزهایی که تجربه کردم افسردگی بود یا غمگین بودن طولانی. به هر حال حالم خوبه. آینده تو ذهنم تیره و تار نیست و می تونم خیالبافی کنم. از وجود داشتن شرمگین نیستم ولی نمی دونم می خوام چطوری باشم یا چطوری باشم بهتره. فهمیدم دنیا جای عادلانه ای نیست و دیگه بابت اون عصبانی نیستم و نمی گم " چرا من". تنهام، خیلی تنهام. بخش بزرگیش برای اینه که نمی تونم یا نمی خوام یا می ترسم که خودم رو بروز بدم یا به قول یه دوست زیادی رو خودم متمرکزم. محبت کردن برام سخته و محبت دیدن رو ترجیح می دم. نمی خوام و نمی تونم و نباید دیگه مبهم باشم. چرا اینا رو نوشتم؟ نمی دونم. جردن پیترسون یه جمله با حال داره: وقتی حرفی برای گفتن داری سکوت کردن همون دروغ گفتنه.

 

هانس شنیر

صدایت عطر لطیفی دارد، 

از بس که شیرینی

نگاهت به نرمی صدای پرنده هاست،

دختر با نمک

حس تنت 

به زلالی دلپذیرترین خوراک هاست،

 

پرنده تنها

پرواز که می کنی

حواس پنج گانه مختل می شوند. 

هانس شنیر