مورد عجیب هانس شنیر

مورد عجیب هانس شنیر

هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت، باید آنها را همانگونه که یک بار اتفاق افتاده اند فقط تنها به خاطر آورد .

طبقه بندی موضوعی

دلم دیت می خواد

  • هانس شنیر
نمی دونم بخاطر تنهاییه یا شکست های متعددم تو زندگیم یا نزدیک شدن به سی سالگی یا خونواده ی عصبی و ودرهم شکستم. ولی حس میکنم دیگه نمی تونم. چرا تموم نمیشه؟ چزا یکهو همه چیز سیاه نمیشه تا ابد؟
  • هانس شنیر

سلام آقای "من" تو خیلی چیزها هستی که هنوز اونها رو نشناختی. از اینکه تجربه های زیادی نداشتی خجالت نکش. از اینکه عشق همیشه با غم به سمتت میاد ناامید نباش. بوسه ی دوست داشتن اتفاق می افته. برو، به بالای هرم برس. وقتی پایین باشی هر چقدر هم راست باشی باور نمیشی. آدم ها رو پشت سر بگذار زیر پا بگذار تنها بگذار. پرنده مهاجر باش و در هر مرداب تنها به گلها و قورباغه ها خیره شو و ماهی های بخت برگشته را بخور. آقای " من" به دوست داشتن های خیالی دل نبند. درون تو بیرون تو تمام تو باید چیزهایی قابل دوست داشتن باشند. هر عشقی جز این فقط یک حفره است. حفره ای از ناامیدی، حفره ای از خلا، حفره ای از تنهایی

آقای "من" هر چیزی که می خواهی باش. اما به آدمها دل نبند.

  • هانس شنیر

دلم می خواد با یه آدم جدید آشنا بشم. نه که دوستش بشم. فقط یکم باهاش حرف بزنم عکساشو ببینم و این چیزا. در واقع دوست دارم هر هفته این یا هر روز این اتفاق بیفته.

  • هانس شنیر

می خواستم که شهر ما را بشناسد

که دوست داشتن مان

بر روی برگهای تمام درختان بنشیند

می خواستم که تو خندیده باشی

نه یک ساعت

نه یک روز

نه یک ماه

که همیشه


می خواستم 

برای زمانی در آینده

آذوقه ای از شعر و احساس باقی بماند

می خواستم که تو خندیده باشی

به اندازه ی کافی

خندیده باشی


دوستت دارم

ساده نیست؟

لازم نیست کلمه ها را طور دیگر کنار هم بگذارم

لازم نیست زبان جدیدی اختراع کنم

حتی لازم نیست به زبان بیاورمش

دوستت دارم

زمانی که به برج میلاد خیره می شوی

یا از انقلاب تا آزادی را دوان دوان می آیی

و زمان هایی که، 

با آرامش بر روی پل طبیعت قدم می زنی

به همین سادگی


دوستت دارم

و این ربطی به زمان و مکان ندارد

این دوست داشتن است

نه نسبیت عام





پی نوشت: پروژه شعر با کلمه "پل طبیعت" برای دوست همیشه همراه وبلاگی عزیز مهسا.م


  • هانس شنیر

من یه نویسندم. اینو می دونم. البته همه جا جرات ندارم به همین صراحت بیانش کنم. همیشه هستن آدمایی که آمار آخرین کتابی که چاپش کردم رو ازم می خوان و خوب من تا حالا هیچ کتابی چاپ نکردم. در واقع هیچ چیزی ننوشتم که اونقد کامل باشه که ارزش چاپ کردن داشته باشه. اما من یک نویسندم. نویسنده خوبی نیستم. نویسنده پر کاری نیستم. نویسنده ی پر سر و صدایی نیستم. ولی یک نویسندم. این که چیزی نمی نویسم تاثیری  تو دریافتی که از خودم دارم نداره. همون طور که اگه آدم به عشقش نرسه تاثیر تو میزان عشقش نداره. مسلما فرصت بروز و ظهور ازش گرفته میشه ولی عشق عشقه و نویسنده بودن نویسنده بودنه. دیشب خواب بدی دیدم. توی خواب عزیزترین آدمای زندگیم و شغلم رو از دست داده بودم. امروز صبح که بیدار شدم تا همین الان خلقم تنگه. دارم فکر می کنم که در دنیایی که بی نهایت احتمال وجود داره در زمینی دقیقا شکل زمین ما یه آدم دقیقا مثل من اون خواب لعنتی رو زندگی کرده؟ چند وقت پیش تو یکی از خوابای بعد از ظهرم خواب معادله ی اویلر رو دیدم. نمی تونستم اثباتش کنم و این تو خواب کلی اعصابم رو خورد کرده یود. شاید باورتون نشه ولی از خواب که بیدار شدم سریع لپتاپ رو روشن کردم و در مورد اثباتش سرچ ردم. می خوام یه نسخه ازشو بزنم جلو چشمم که هر بار می بینمش یه نفس راحتی بکشم. دلم می خواد به این فکر کنم که تو دنیایی که معادله ی اویلر می تونه درست باشه در نهایت هیچ اتفاقی بدی نمیفته. حتی اگه یه نویسنده هیچ چیزی ننویسه و یک روز بمیره و هیچکس اون رو نشناسه باز هم چیزی عوض نمیشه. حتی اگه اونقدر پولدار نشه که هر سفری دلش می خواد بره چیزی برای از دست دادن وجود نداره. حتی اگه به عشقش نرسه. عشقی که با دیدنش نفسش بند می اومد بازم چیزی تغییر نمی کنه. دلم میخواد فک کنم دنیاهایی وجود دارن که توش این اتفاقا میفتن. وقتی بی نهایت حاکم باشه احتمال یه درس شیرینه. اینو یه نویسنده میگه.

  • هانس شنیر

خندیدنت گرم، و زیباست

همچون اولین اشعه های خورشید

بر تن سرد مرد قطبی

که شش هزار سال را

در زمستان گذرانده است.

 

 چشمهایت

دریچه ای به دنیای ماورا اند

آنجا که شب آغاز نور است

و سحرگاه

زمانی برای چشیدن طعم دوست داشتن

و لبهای وعده داده شده ات

کافی اند

تا قومی رو مومن کنند.

 

از خواب بیدار شو

مردی، آغوش تو را

انتظار می کشد.

 


1397/8/16

  • هانس شنیر
اینکه دوست دارم وقتی می خوابم صبح از خواب بیدار نشم یعنی دارم افسردگی زمستونی رو پیش از موعد شروع می کنم. می دونم برای خانواده ام خیلی ناراحت کننده است که برای صبحونه صدام بزنن و من هیچ وقت جوابشون رو ندم ولی فکر ارامشی که اون تاریکی مدام بهم میده واقعا من رو به اون سمت می کشونه. مسئله اینه که من تو این مسئله هم نمی خوام اکت خاصی داشته باشم فقط می خوام برام اتفاق بیفته. می خوام تموم بشه فراموش کنم و فراموش بشم طوری که انگار هرگز اثری از من در جهان وجود نداشته. این معنیش این نیست که فردا اگه این اتفاق نیفته من از خوردن یه سیخ کباب لذت نمی برم.
  • هانس شنیر
اخم نکن
تا آسمان فرو نریزد
کوه ها استوار بمانند
و شقایق ها 
باز هم بر تپه ها
برویند

نرو
یا لااقل قدم های رفتن را 
آهسته تر بردار
تا چشمهای عاشق ترسانم
خاطرات بیشتری برای شبهای بارانی
داشته باشند

نترس
کسی قرار نیست بمیرد
و عشق 
از بین نخواهد رفت
شبهای بارانی هستند
گل ها باز خواهم خواهند رویید
و از پس هر غروب
طلوعی در راه است.




پی نوشت: پروژه ی شعر با کلمه "رفتن..." برای کاربر ناشناس
  • هانس شنیر

به درون سیاه چاله ی چشمانت

کشیده می شوم

اعضای بدنم کش می آیند

نفس کشیدن سخت تر می شود

و قلبم ایستادن را تمرین می کند


با قلبی خالی

تو را می نگرم

درد از کلمه هایم رخت بر بسته

و درون هر حرفی که می نویسم

پوچی پوکی زندگی می کند


بی‌ تفاوتی‌ات را

تماشا می کنم

از پس هزاران سال آفرینش

به اینجا رسیده ایم

که من تو را 

در آغوش او ببینم


هر روز 

به موشهای توی جوب

سلام می دهم

به خورشید حتی

که ادای مهربان بودن را در می آورد

و بعد به فروشنده های سیگار


تو آنجایی

جایی درون سرم

جایی که هنوز هم می خندی

هنوز سیگار کشیدنم را دوست داری

و هنوز می‌توانم برایت 

از جایی در آینده خاطره بگویم


حالا اما

در امتداد روشنایی سیگار می بینمت

در آغوش مردی تازه

که حتی طرز سیگار کشیدنش رو دوست نداری

خنده دار نیست؟



پی نوشت: پروژه ی شعر با کلمه ی " آغوش" برای  "عارفه ."ی عزیز

  • هانس شنیر