مورد عجیب هانس شنیر

درباره بلاگ
مورد عجیب هانس شنیر

هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت، باید آنها را همانگونه که یک بار اتفاق افتاده اند فقط تنها به خاطر آورد .

طبقه بندی موضوعی

۱۵ مطلب با موضوع «هذیانات» ثبت شده است

برای نوشتن فشردن دکمه های کیبورد لازم است. یا خودکار و قلم و کاغذی. اما برای چه چیز باید نوشت؟ برای نومیدی؟ برای شکست؟ برای از دست دادن ارزشمند ترین چیز؟ برای عشقی از دست رفته؟ یا برای هیچکدام. برای آینده ای نامطمئن؟ برای مرگ ارباب تاریکی. برای نرسیدن به آنچه قلب انسان برای ش تپیدن را اغاز نموده؟ جاودانگی. 

کودکی از رنگها سر بر آورده به دشتهایی سبز و پر گل نگاه می کند. با دستهایی کوچک و نازک. او فرزند من است. نیامده است و پا بر زمین سرد و تاریک نگذارده اما برایش چنین جهانی را تصور می کنم. جایی توی انیمه های میازاکی. آن قسمت های خوبش. نه شیاطین و دزدان روح را. رقصیدن با مرگ را دوست دارم. من قرص می خورم و او را از خود میرانم اما او باز هم به خوابم می آید. آنجا که آن مولکولهای به ظاهر سفید هم دیگر کاری از دستشان بر نمی آید. واقعیت دیگر واقعی نیست. در هر قدم خاطره ای نشت می کند. دیروز که سر پل ایستاده بودم تا سیگاری بکشم. مردی دقیقا مشابه با من با زنی غریبه از کنارم گذشتند. از شکل راه رفتنش فهمیدم خودمم. همان تلو تلو خوردنهای مسخره که شبیه به راه رفتن کودکی است که تازه راه رفتن آموخته و اما زن. هیچکس نبود. ملغمه ای بود از گذشته. از لطافت این یکی و قد بلند آن یکی و شیدایی سومی و شور زندگی نمی دانم چندمی. من اما همان بودم. همان مرده متحرک با پاهای مسخره و شانه ای کج. خوشحال بودم؟ نمی دانستم فقط بودم. مثل همین حالا و بعدها احتمالا. یک دشت لاله جلوتر از همه ما بود و زن مرد دست در دست هم از آن می گذشتند. من می رفتم با کسی که نمی شناختم. از بس که آشنا بود.

 

گاهی فکر میکنم که بس است. نوشتن را می گویم. که دیگر چیز خوبی برای نوشتن ندارم و هنوز همان کودک احمق بیست سال پیشم با رویای نویسنده ای بزرگ شدن. نشدم. نخواهم شد اما چرا باید از نوشتن و فشردن دکمه ها دست بردارم. جهان چه چیزی در ازای دست کشیدن به من می دهد؟ هیچ. غمی بزرگتر. عزیزی از دست رفته. در تسلیم شدن هیچ جایزه ی شگفت انگیزی پنهان نیست. فقط سقوط  و میرایی. آه اهریمن مرگ اگر تو نبودی به راستی چگونه باید می زیستیم؟ جز با حس داغ سایه های شلاقت بر شانه های مان چطور باید به پیش می رفتیم؟ نمی دانم. سیگارم تمام شد.

 

سلام

احتمالا حالت خیلی از من بهتر است که تقصیر تو نیست. من در جهان تو یک غریبه سرگردان بودم و تو در جهان من خورشید. گلایه ای ندارم. نیستی . من با کلمه سر خود را گرم می کنم .هنوز هم با صخره ها بیشتر از انسان دوستی می ورزی؟ کاش می شد تو باشم تا بدانم چطور آنقدر دریا بودن را خوب بازی می کنی وقتی هفت سال خشکسالی از پی تو در راه است. گاوهای بزرگ را خورده اند گاوهای کوچکتری و درست بود پیشگو ( تراپیستم} این ها را پیشگویی کرده بود. حالا من تنها مانده ام. نه تنها بوده ام و آن را ادامه می دهم. این درست تر است.دستهای خون آلودت را زود تر بشوی

هانس شنیر

بر گلوی تمام شب بردی

دست، کج ولی مودب و سرد

با گلوی پرنده ها خواندی

شعر، گوشه های کوچک درد

در سرت جنگ را می‌دیدی

تار، که کشته او را مرد

با تمام جنازه‌ها ماندی

لال، ولی به چهره زرد 

 

عاقبت کوه را کاویدی

دست جنجال را از پشت هم بستی

با ستاره دروغ هم گفتی 

بر گلوی تمام شب بردی

دست

،

کج،

ولی مؤدب و سرد

 

ماه بودی و از حماسه‌ی شب

دشمنی توی خاک جا مانده

سمت دیگر آسمان حالا 

خون خورشید بر زمین مانده

 

هانس شنیر

تلاش می کنم که شبیه سگ باشم، باوفا البته، نه درنده و وحشی . آنها هم حتی گاهی به کار می آید. وحشی را می گویم. درنده نه. چاقو کش نیستم. انسان دو پای بی دست و پای کوچکی هستم. زیر پل. منتظر. چشم به راه. عصبی. پیش نمی رود زندگی و زندگی در استراحت است. من یک لیوان قهوه نوشیدم و به سمت درخت رفتم. هنوز زیر پلم و مثل سگ می لرزم. هوا سرد است. از این جمله معلوم است که تو رفته ای. تو؟ تو شخصیت خیالی همه داستانهای منی. و من زیر این پل منتظرت مانده ام. که بیایی؟ نه. که بروی. از خاطرم یعنی. باز هم یک سیگار روشن میکنم. سرد است. مثل سگ و من تلاش کرده بودم که مثل سگ باشم، با وفا یعنی. تو؟ تو نه. زیر اولین آدمی که دم دستت بود خوابیدی. و بعدش همه چیز را انکار کردی. مثل سگ، دروغ گفتی و من مثل سگ می خواستم پاچه تو را بگیرم که این عشق لعنتی نگذاشت. عاشقت بودم و دندم نرم بود پس مثل سگ گریه کردم و مثل کودکی نوپا پرسیدم : " که یعنی دیگه دوستم نداری؟". و تو مثل یک بزرگسال عاقل گفتی که: " چرا ولی...." ولی. ولی. همه چیز از ولی شروع می شود و پیش از آن بی اعتبار، دروغ و کذب محض است این مثل سگ فکت علمی دارد و من هم تلاش می کنم که به مسایل علمی اعتماد کنم. حالا درنده ام. برای تو نه. برای آدم. آدمها. به طور کلی. معرفه است نه نکره. پا روی دمم بگذارند گاز می گیرم. مثل سگ. یک سگ زخم خورده. باوفا ولی بی احساس.

هانس شنیر

گرویده ام

به گذرگاه موقتی از ماده ای ارامش بخش

چیزی معدنی اما معنوی

فرقی ندارد

و من

از فیلسوفان ماتریالیست

بدم نمی آید

پس به سمت بسته ی قرص ها

دست دراز می کند

به سوی تو اما

فقط

گلوله شلیک خواهم کرد

بنگ

هانس شنیر

اجتناب می کنم. از اینکه بگویم هنوز دوستت دارم اجتناب می کنم. افکار اما دور نمی شوند. دو دو تا چهار تا ندارد دل. منطقی البته که نه. مرا گذاشته ای و رفته و به تخم چپت هستم چه دوست داشتنی؟ دل اما ساکت نمی شود. مثل قبل البته که نمی تپد. مثل قبل غرش نمی کند. مثل قبل شکسته و پاره که نیست. مرهم رویش گذاشته اند. اثرات مخرب چند ریشتری ات اما هنوز همین حوالی می پلکند. سونامی لعنتی اقیانوسی. رفته ای دیگر و در ساحل های گرم تن لخت به شنهای نقره ای می چسبانی و از خنکای آبهای اقیانوس و بادهایی که در موهایت می وزند لذت می بری. نباید هم به من فکر کنی. من هم البته زیاد به تو فکر نمی کنم. فقط گاهی خوابت را می بینم. دست خودم که نیست. خواب است. خودش می اید. هر قدر هم اجتناب میکنم نمی شود. اما این را بدان که اجتناب میکنم. یعنی هر قدر هم دلم بیشتر نشانه ای برای وصل بخواهد بیشتر از تو اجتناب میکنم. خرابه ام لرزیده و از ریسمان سیاه سفید هم می ترسم.

هانس شنیر

ذهن من تلخ است. این را از گرگها نپرسیده ام، وقتی که روی سر جنازه ام زوزه می کشیدند. نه، خودم می دانم. مشخص و مبرهن است. ذهن تلخی دارم. از چیزهای شیرین فراری است. از خاطرات شیرین، دوست داشتنهای راحت، غذای بی دردسر. سلولهای مغزم دچار کمبود اند. آن هورمون نمیدونم چی چی ترون یا چی چی لنین. آه لنین. لنین لعنتی توی سر تو چه گذشت که تزار را به خاک سیاه نشاندی و بلشویک ها را بر ما مسلط کردی بعدش هم خیلی زود مردی و ما ماندیم و استالین یا سرترالین یا نمیدانم چی چی تالین. کمبود دارم. مغزم خود را می خورد و گاهی هم می اید اینجا تا مغز شما را بخورد. حالا موشک هم که شلیک بشود دفاعی ندارد بکند باخته است. سامانه های پدافندش را از دست داده مغزم. ذهن من تلخ ست و با چیزهای ساده شیرین نمیشود. که مثلا کمی شکر بریزی داخلش و دو دور ساعت گرد و پنج دور پادساعتگرد هم بزنی تا شیرین شود. ماری کوری بیچاره که داشت مواد رادیواکتیو را هم می زد کجا فکرش را می کرد یک روز کیم جونگ اون با رویای او جهنمی تازه بسازد. سرطان گرفت و مرد و حالا آقای ترامپ لعنتی برای دنیا تعرفه می گذارد. تع چه رفه ای اقای ترامپ؟ مگر نمی دانی که ذهن من تلخ است و گرفته است و ناشاد و مبهم است. مرا از چه می ترسانی. ما امید را در خودمان کشته ایم با این تهدید های پوچ و تو خالی شما هم از چیزی نمی ترسیم. ذهن من تلخ است. کسی رفته و کسی آمده اما ذهنم فقط به دنبال آنکه رفته می گردد. به دنبال کوهی که از آن بالا برود و دریایی که در آن غرق شود. شاید باور نکنید ولی این نوشته توسط هوش مصنوعی نوشته شده است. هوش مصنوعی درون ذهن تلخ من. با دقت که نگاه کنید همه ما یک لارج لنگوعج مادل هستیم. کلمات تلخ خود به خود جنریت می شوند و لطفا از این به بعد فارسی را پاس بدارید. او به هر حال رفته و شما به هر حال مانده اید. نمانید بر سر قبر ی که مرده ای تویش نیست ننشینید. برخیزید و بروید و ذهت تلخ خود را درون غذا ساز بریزید تا برای هیولا ها یک نوشیدنی مخلوط درست کنم. چلمن ها.

هانس شنیر

جهان را زیاد نمی شناسم. سفر زیادی نرفته ام. کویر و جنگل دریا چندان بر من سایه نینداخته اند. همینجا بوده ام. میان آجرهای این خانه. همه آن چیزی که از جهان می دانم میان آجر های این خانه رخ داده اند. اگر دیوانه شده ام همینجا بوده. اگر عاشق و غمگین و شکست خورده بوده ام همینجا بوده است. "امشب کجایی؟"

جهان را زیاد نمی شناسم. چند بوسه بی سرانجام تنها چیزی است که با خود به گور خواهم برد. و چند تکه شعر بی ارزش. بی ارزش از آن جهت که قرار نیست بر سر در سازمان ملل شعر های من را بنویسند. سعدی که نیستم. مهجور و گوشه نشینم اما طماع و خود بهتر می دانید که "چشم تنگ مرد دنیا دوست را یا قناعت پر کند یا خاک گور". قناعت کرده ام. از عشق همینقدر برایم بس است. از سرم هم زیاد است. از هورمونها به همین سرتونین های رها شده در فضا، که با آن صد میلی گرمی سفید زیبا برایم می مانند. از کوه ها به همین کوه رو به روی خانه امان در این شهر کوچک بی دنباله. اورست می خواهم چه کنم. نفسم همینجا هم می گیرد. اگر موفقیت بالا رفتن از اورست است که بیشتر جهان شکست خورده اند. براستی بردن چیست؟ و برنده ها بعد از صعود با خود چه می کنند."درمان از که جویم؟"

جهان را زیاد نمی شناسم. چند کتاب خوانده ام. شاید صد تا، صد تا هم نه، ان هم بیشترش چرند و پرند بوده است. احتمالا همین سواد نصفه نیمه ام هم بیشتر با گوش دادن به پادکست جو روگن و علی بندری و دکتر سرگلزایی باشد. واقعیت این است که هیچ چیز تجربه نمی شود. زیر گلها راه رفتن یا دست کشیدن بر باران و نوشیدن شعر و درک سبک سری نوشیدن. تا نخوری ندانی هی برو تا نمانی."آچین و واچین غصه مون هنوز ناتمومه"

جهان را زیاد نمی شناسم. برایت شعر نوشته ام. برای کس خاصی نه. برای همین لحظه. برای جهانی که از ادامه من جان می گیرد. برای کوه و دره نه. برای زن نه. برای دریا و رودخانه هم نه. برای همین چیز. برای حالا . برای بودن و ندانستن و در افق ها محو شدن. " دانم که آخر نرسد کامی از آن لب به لبم."

هانس شنیر

با ما چه کردی جز جفا؟ شعر به اینجا که می رسد به تو فکر میکنم.حالا حتی زن هم دارم ولی به تو که نمی شود فکر نکنم. البته که زنم چیزی از این حرفها نمی داند. نباید هم بداند. هرگز. زنی آرام است که مرا خیلی دوست دارد. مثل تو سرکش و سر به هوا نیست. فکر میکنم می کنم که خداوند با آوردن او به زندگی من می خواست به من ثابت کند که بفرما این هم شانس تو خرابش نکن. اما خوب نمی شود که از تو نپرسم با ما چه کردی بی وفا؟ مگر با تو چه کرده بودم که آنطور که خودت می دانی باید میشد. یک شب پیام بدهی که من خوابیدم، آنجا، با فلانی. نگفتی این کلمات چه ترکی ممکن است بر جان کسی که دوستت دارد بزند؟ چه میخواستی بگویی با آن حرفهات؟ راستش را بخواهی هر قدر هم روده درازی کنم نمی توانم کلماتم با تو را به سرانجام برسانم. مثل یک هوش مصنوعی که بی وقفه در مورد تو کلمه جنریت می کند. رخنه کردن لابد همین هست دیگر. در من رخنه کرده ای و من حالا دیگر زن دارم. زن خوبی است. تو که نمی شناسی اش. اگر می شناختی اش چه می گفتی؟ کنجکاوم. یعنی می خواهم بدانم که کجایی و البته که اگر بدانم لابد دبوانه می شوم. می دانم که زندگی تو هم آنقدر ها عمیق نیست. خوب از هیجان خوشت می امد و همین دیگر. حالا میخواهی موج سوار باشی یا از هواپیما با چتر بپری. زن من هرگز از اینکارها نمی کند. اصلا از دو پله یکی کردن هم می ترسد. این ها را نمی گویم که تو بخوانی. تو اصلا اهل این مزخرفات نبودی. چیزهای احساسی را می گویم. فکر کنم تو فقط به سقوط کردن فکر می کردی یا شاید هم صعود. احتمالا اصلا برایت فرقی ندارد که من که هستم کجایم و دارم چه غلطی با زندگی ام می کنم. زندگی من برای تو یک چیز نباتی ای بیش نیست. در برابر آنچه زندگی می نامیدی من همچون گیاهان می مانم. ساکن و بی رمق. دروغ گفتم فقط که جفا نبود. دوستم هم داشتی،شاید. نه زیاد اما شاید واقعی. شاید هم هورمون. چه فرقی دارد؟ همه چیز واقعی است. هر چیزی که بر ما گذشته و ردی بر ما گذاشته واقعی است. درد. جفا. با ما چه کردی؟ کاش فقط یک بار دیگر........نه کاش نه. از کلمه کاش متنفر شده ام. تو از کدام کلمات متنفری؟ ترس؟ شکست؟ کاش یک بار پیام میدادی و کمی ابراز تاسف می کردی لااقل. هییییچ. بی هیچی رفتی. روی دلم مانده. اینکه بعد از آن همه خواستنت یک ذره هم به تخمت نبودم واقعا روی دلم مانده.

هانس شنیر

تقریبا یک سال است که داروهای ضد افسردگی و اضطراب را مصرف می کنم هنوز در برابر تراپی مفاومت دارم شاید بخاطر هزینه شاید هم به خاطر عدم اعتماد. در زندگی ام به چیزهای زیادی دست پیدا نکرده ام. این صدا هنوز هم درون سرم است شاید چون نیاز دارم کسی تحقیرم کند شاید هم نیاز دارم تا واقعیت توی صورتم نواحته شود. کسی رو دوست دارم و او هم مرا و به زودی همه چیز جدی تر خواهد شد. امیدوارم او را دیگر ناامید نکنم. سعی کردم تا چند گره از گذشته را باز کنم که باز هم پیچیده تر شد. چون ظاهرا آنقدر اهریمنم که هیچکس دوست ندارد به گذشته اش با من حتی فکر کند. به تازگی دوباره چند شعر نوشته ام. چند تایی برای یار و چند تایی برای اینجا. خسته نیستم به دنبال چیزی میگردم و هنوز در جستجویم. به دنبال چیزی بهتر بیشترش بخاطر یار است. فکر میکنم آنقدر موجود دوست داشتنی است که نباید هرگز از دستش بدهم. البته توی سر کله هم زیاد زده ایم که این شده است و باز هم احتمالا همین خواهد بود. دوست دارم شعرهایم را چاپ کنم. دوست دارم یک رمان بنویسم دوست دارم چند پروژه ای که دارم تا آخر سال به نتیجه مطلوبی برسند. کار، یار و روان بیمار. این حرف ها را برای شما نوشته ام؟ احتمالا نه این فقط یک تمرین نوشتن است. یک جور مراقبه. یک چیزی شبیه تراپی.

هانس شنیر

گاهی احساس گناه می کنم از اینکه تصویری از پاهای اویزان مردی را در سر می پرورانم که به آرامی تلو تلو می خورد و احتمالا چند لحظه پیش به خودش شاشیده است. از این فکر نه. احساس گناهم از این تصویر نیست. احساس گناهم بابت این است که چرا در این تصویر قرار نگرفته ام. چرا هنوز از جایی اویزان نشده ام تا پاهایم در یک کلوز آپ ساده تلو تلو بخرند و قطرات شاش از نوک انگشت شصت پایم چکه کنند.اصلا معلوم نیست این قضیه از ترس است یا نترسیدن. بیشتر فکر کنم مربوط به بی تصمیمی باشد. من نمی توانم چیزی را بخواهم. که یعنی آقای فروشنده این شلوار مشکیه رو می خوام نه اون آبیه. مسئله این است که فرقی هم ندارد کدام را بخواهم. اصلا کاش لخت باشم. لخت لخت. یعنی از اول. اولش که البته لخت بوده ام اما بعدش مادرم احتمالا لباسی به تنم کرده. البته دفعه اول پرستار بیمارستان بوده. آن زن زیبا. شاید هم زشت. شاید هم عصبی که شوهرش به او خیانت کرده و او حالا طاقت شنیدن زجه های من را ندارد. از این موجود ضعیف متعفن بیزار است. از همه ی مردها. همه ی مردهای لاشی. همه آنها باید از جایی آویزان شوند و پاهایشان به ارامی تلو تلو بخورد. خانوم پرستار. کاش نمی گذاشتی کار به اینجاها بکشد و دستمالی را توی دهانم جا می دادی. بعد همانطور لخت توی زباله های بیمارستانی رهایم میکردی. حتما می گفتند که کسی مرا دزدیده است. چه خیال خامی. چه کسی ممکن است رنج دزدیدن مرا به جان بخرد. آخر برای چه.

گاهی احساس گناه میکنم از اینکه تصویری از دستهای خون آلود مردی در وان حمام را در سر می پرورانم...

هانس شنیر