تهشم با خودت میگی که آخه واسه چی واسه کی؟ آدمای بزرگ البته همچین سوالهایی از خودشون نمی پرسن احتمالا. جرج واشنگتن، ابوریحان بیرونی یا ناپلئون. اونا کار خودشون رو می کنن. این سوالات مال من خرده پاست. من عوام. منی که باید دودوتا چهار تا کنم تا سر ماه قرضی نداشته باشم و قسطامو به موقع بدم. منم که باید بترسم. حالا اعتراض کنم به اینترنت نداشتن به نون نداشتن که چی بشه. بود میخوریم نبود نمیخوریم دیگه. نه مرگ یه باره نه شیون یه بار. همش همیشه هست هم مرگ هم شیون هم زاری هم جدایی هم تنهایی هم ظلم. تموم نمیشه که. یا بزرگی می پری وسط میگی حقمو بده یا می ترسی گوشه نشینی پیشه میکنی تا یه لقمه بیفته جلوت. اصلا تعطیل تعطیل مغزم. میرم پی یه فنی حرفه ای چیزی. حالا تاریخ تمدن ویل دورانت بدونم یا چنین گفت زرتشت نفهمم یا هانا آرنت نخونم یا از عباس امانت و کاتوزیان جمله قصار نیارم چیزی از سر دنیا کم نمیشه. بخونمم چیزی اضافه نمیشه. دست من که روی هیچ کلیدی نیستی. زوری ندارم. قدرتی ندارم. قدرت بی قدرتان، هه. خنده داره. چک اولو زدی صورتمو میارم جلو دومی رو بزنی. بزن داداش. بزن که دنیا به کام شماست.
ما چقدر مظلومیم به خدا...